خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

حقیقت

بزرگان و قدیمی ها تا بخواهی داستان ها و افسانه هایی را برای ما تعریف کردند و در کتب مختلف نوشته اند که همگی نشان دهنده ی حس جستجوگر انسان برای یافتن حقیقت، و همچنین دشوار بودن یافتن آن است. داستان هایی که نشان می دهد در چه مواقعی قهرمان داستان باور داشته که حقیقت را می داند و با اتفاق ساده ای متوجه اشتباه خود شده و دیگر به دانشش اعتماد کامل نمی کند.
تاریخ بشر که خود مملو آن است، موضوعات علمی مثل جاذبه ی زمین، گردی زمین و هزاران موضوع فیزیک دیگر.
ادیان هم که خود داستان جداگانه ای دارند، همه رهبران دینی چه یکتا پرستان و چه غیر آنان مانند خورشید پرستان، آتش پرستان و یا طبیعت پرستان، همچنان ادله ی محکم خود را داشته و در محیط بسته ی خود به همه اعتقادات دیگر ادیان نیشخند زده و باورهای خود را اصلح تر از دیگران می دانند.
نوع بافت مغز و نوعی که اطلاعات را پردازش می کند، با اینکه بسیار هوشمند است ولی ایرادهایی هم دارد، یکی از آنها این است که گاها تنبل بوده و پردازش کافی در میان اطلاعات در دسترسش نکرده و بر اساس اطلاعات سهل الوصول تر نتیجه گیری می کند. لذا معمولا انسان ها فکر می کنند آنی که می دانند حقیقت محض است و بقیه در اشتباه و کمتر کسی فکر می کند که اشتباه می کند و همچنان بر اشتباهش پافشاری می کند.
همیشه صفر است یا یک. یا صحیح است یا غلط، یا سفید است یا سیاه.
خیلی از این موارد که برای یک فرد حقیقت فرض می شود، ارثی است، باورهای درست یا غلطی است که خانواده یا جامعه به او منتقل کرده و چون او با آنها بزرگ شده، آنها برایش بصورت حقیقت محض در آمده اند.
داستان زدن سر و ته ماهی هنگام سرخ کردن را که شنیده اید: وقتی از زنی علتش را می پرسند، به مادرش رجوع می کند و مادرش به مادرش تا اینکه معلوم میشود یکی از اجداد، تابه ی مناسب برای سرخ کردن ماهی نداشته و سر و ته ماهی را می زده تا اندازه ی تابه اش شود.
گاهی هم این باورها بخاط سوء استفاده ی گروهی خاص ترویج شده و صرفا یک تبلیغ تجاری بوده که تبدیل به این باور غلط شده.
چند سال پیش که زبان انگلیسی می آموختم داستان سگی به اسم گلرت را می خواندم که در روستایی در ولز به نام بِد گلرت مقبره ای دارد.
در زمان های قدیم که ملکه برای شکار رفته بود و به خانه باز می گردد، فرزندش را پیدا نکرده و سگ را با دهان خونی می یابد و بی درنگ با شمشیرش او را از پای در می آورد، تا فرزندش را می یابد که سگ او را از دست گرگان نجات داده بود، برای سگ مقبره ای سر تپه می سازند و آن ملکه دیگر تا آخر عمر لبخند نمی زند. این مقبره هنوز هم موجود است و افراد زیادی برای بازدید به آنجا می روند.
در هند همین داستان را به اسم مارو در مصر بصورت دیگر تعریف می کنند، من این را در ایران هم شنیده بودم.
ولی الان مشخص شده که چنین چیزی وجود نداشته و آقای دیوید پریچارد در قرن هجدهم برای رونق شهر و هتلی که ساخته بود، چنین شایعه ای را رواج داده و موفق هم بوده است. و اصلا آن اسم یکی از شاهزادگان قرن سیزدهم بوده و نام یک سگ (منبع)
همگام با حوادث اخیری که در ایران رخ میدهد، مباحث سیاسی و مذهبی فراوانی هم در جامعه ی مجازی سر گرفته شده که گروه های بسیاری در طرف های مختلف این مباحث قرار می گیرند، خصوصا در محیط وبلاگستان.
نکته ی بسیار جالب برای من این است که بیشتر دوستانی که در محیط های بسته تری زندگی می کنند و دسترسی کمتری به اطلاعات آزاد دارند، نگاهشان به باورهایشان این چنین است که این است و ولاغیر.
آنچه آنان باور دارند، تفسیر دقیق قرآن کریم، وحی منزل خداوند، و فرموده تنها و حقیقت ترین خدای موجود در جهان است. و هر استنباط دیگری باطل و کفر محض و خلاف حقیقت ترین حقایق است. بی آنکه کمی توجه کنند که در طول تاریخ میلیون ها میلیون انسان چنین فکر می کرده اند ولی هر ساله ثابت شده بسیاری از باورها و پندارهایشان غلط بوده است.
یاد کتابی می افتم که میخواندم و کشیش آمریکایی نوشته بود که نسبت میزان تحصیلات افراد جوامع نسبت کاملا عکس با میزان دینداری آنان دارد.
نباید فراموش کنم که من هم از چنین محیطی آمده ام، روزی چنین می اندیشیده ام، و این تقصیر سالها حکومت اختناق حاکمان بی کفایت بوده و با یک روز و یک سال و شاید یک قرن حل نشود. پس به انها که چنین می اندیشند خرده نگیریم و تا می توانیم بیدارشان کنیم.

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

عذرخواهی!

معمولا دو دلیل برای عذرخواهی وجود داره، وقتی که خطایی انجام دادیم یا کاری را درست انجام ندادیم و دوم وقتی که می خواهیم از کنار انتقادات فرد متقابل بگذریم بدون اینکه خطایی کرده باشیم، و فقط با گفتن عذر می خواهم، غائله را خاتمه هیم.
بر می گردم به دلیل اول، عذرخواهی معمولا کار ساده ای نیست و جسارت و شجاعت فراوان می طلبد، ولی آن هم باز شرایط مختلفی دارد، بستگی خیلی مستقیم به این دارد که این خطا را سرزده مرتکب شده باشیم یا به عمد.
در صورتی که سهوا مرتکب اشتباهی شدیم، بهتر است زودتر و قبل از بزرگ تر شدن ماجرا، و یا قبل از اینکه باز از روی فشار ناشی از آن، مرتکب خطای دیگری نظیر دروغ یا دفاع بی مورد شویم، از متضرر شدگان یا شخص مقابل عذرخواهی کنیم، این نشانه ی فهم و شعور ماست و معمولا کسی نسبت به ما قضاوت نادرست نکرده و حداقل در بلند مدت مطمئنا به نفع ماست و دیگران به صداقت و شجاعت ما اعتماد کرده و افتخار می کنند.
یاد دوران نوجوانی که می گفتند دروغ کلید گناهان است می افتم، چون با گفتن یک دروغ مجبور می شوید رشته دروغ هایی را مرتکب شوید تا دروغ اول را پوشش دهید.

قسمت سخت ماجرا وقتی هست که ما عمدا و با آگاهی مرتکب اشتباهی شویم. عذرخواهی در این گونه موارد بسیار سخت است، دلایلش هم واضح است.
اول از همه اینکه باید خود را آماده انتقادات دیگران کنیم.
باید آمادگی بدبینی دیگران در مورد عملکردهای آتی امان را داشته باشیم.
آماده زخم زبان های بعدی، هنگام تصمیم گیری برای انجام کار مشابه باشیم که ما را به اشتباه گذشته امان یادآوری می کنند.
نگران خواهیم بود که شاید دیگر به ما اعتماد نکنند.
و از همه بیشتر اگر این خطا مستحق تنبیهی هم باشد، که عملا با عذرخواهی کردن، آن تنبیه را به خود تحمیل کرده ایم.
عذرخواهی کردن و پذیرش اشتباه، تحت چنین شرایطی کار بسیار دشواری است و اگر بگوییم که از تحت این شرایط بر می آئیم، فقط شعاری کلیشه ای داده ایم.
تصمیم گیری برای این موضوع به شرایط شخصی ما در آن موقع بستگی دارد و به خودتان می سپارم.

اما نکته ی بسیار بسیار مهمی که دوست دارم در میان بگذارم، عذرخواهی از فرزندانمان است. بدون قید و شرط، اگر خطایی کردید، حتی اگر موضوع فراموش شده بود، عذرخواهی کنید. اولا اینکه فرزندانتان تصور کنند شما آدم های کاملی هستید، زیانش بیش از منافعش هست و آسیب های اجتماعی فراوانی می بینند و خصوصا برای زندگی آینده اجتماعی و زناشوئیشان بسیار خطرناک است. همچنین ممکن است روی نگرششان در آینده به شماشدند، تاثیر منفی بگذارد. لذا نگران کامل جلوه دادن خود نباشید، اگر اشتباه کردید، عذرخواهی کنید، اگر قضاوت نادرست کردید، بی مورد عصبانی شدید، یا بیش از اندازه پرخاش کردید، یا موضوعی را مطرح کردید که بعدا متوجه شدید صحیح نیست، آن را دوباره مطرح کرده و بگوئید که اشتباه کردید و اگر آنها ذینفع بودند، عذرخواهی کنید.
اولا اعتماد همیشگی آنها را نسبت به خودتان خریده اید، دوما این رفتار انسانی را به آنها آموزش داده اید، و در نهایت به آنها نشان داده اید، شما هم جایزالخطا هستید ولی به موقع آنرا جبران می کنید و آنها هم باید چنان کنند.

اگر مسئولین حکومتی فعلی ایران، به خطاهایشان اعتراف کرده و عذرخواهی می کردند، ممکن بود، ملت ایران چنین تنفری از آنها نداشتند و همچنان به آنها اعتماد می کردند، ولی متاسفانه هر اتفاقی که در سی سال گذشته توسط آنها اتفاق افتاده، مانند وحی منزل، و یا عمل مقدس جلوه داده شده، و همیشه از همه ی آنها فقط دفاع شده و خود را از هر خطایی منزه جلوه داده اند.
هر انتقادی هم، به عامل دشمن بودن و یا محارب با دین و خدا جلوه داده شده.
آنقدر اشتباه در دولت هایی نظیر دولت انگلیس رخ می دهد که شاید هفته ای یک عذرخواهی بشنوید. درست است که مردم می گویند چه فایده به عذرخواهی، ولی حداقل امیدوارند که سیاستمدارانشان، بر اشتباهاتشان پافشاری نمی کنند.
اگر آقای خامنه ای بعد از آن اعتراضات مردمی به نتیجه انتخابات، به جای آن سخنرانی تهدید آمیز و پر از بغض و کینه که از رهبر یک کشور بعید می رسید، کمی از مردم دلجویی کرده و از اشکالات پیش آمده عذرخواهی می کرد، یا ا.ن بعد از خش و خاشاک خطاب کردن مخالفان، از گفته ی خود اظهار ندامت میکرد، شعارهای مخالفین، به چیزهایی که الان می شنویم تغییر نمی کرد.

جایزه یا بردن !؟

دو سال پیش به همراه چند تن از بستگان از کنار ساحلی عبور می کردیم که گذرمان به یک کازینوی بسیار کوچک خورد و همراهان شروع به انداختن سکه های کم ارزش یک پنسی به داخل این ماشین های بازی کردند. هر چه جایزه نزدیکتر می شد، ولع همه به انداختن سکه های بیشتر، بیشتر می شد. در نهایت یک جاسوئیچی حاصل این تلاش شد و همه از شوق شاداب بودند. یک محاسبه ساده نشون داد که ما بیست پوند هزینه کردیم تا یک جاسوئیچی نهایتا پنج پوندی را ببریم!
چند هفته ی پیش سیمین بسیار خوشجال از مدرسه برگشت، آنقدر شاد بود که در پوستش نمی گنجید. در یک قرعه کشی برای یک موسسه ی خیریه، بین هزار دانش آموز مدرسه، برنده شده بود. جایزه 50 پوند بود. وقتی بقیه دانش آموزان از او سوال می کردند چگونه برده، توضیح می داد که 30 بلیط تهیه کرده. البته از خوش شانسی چندین برابر هزینه ای که کرده بود را برده، ولی از شناختی که از سیمین دارم، حاضر بوده بیش از جایزه هم هزینه کند تا برنده شود.
کاری با عواملش ندارم، اهمیت این دو، یعنی نفس برنده شدن، یا نفس جایزه، موضوعیست که دوست دارم کمی به آنها اشاره کنم.
بارهای بارها شنیدیم و یا خودمان گفتیم، می شود چنین یا چنان کرد، ولی با چه هزینه ای؟ آیا می ارزد؟
معمولا برای این نتیجه گیری، محاسبات مالی و ریاضی صورت میگیره ، ولی فاکتوری که کمتر مد نظر قرار می گیره، رضایت شخصی برنده است، که قابل محاسبه با مسایل مالی و محاسبات ریاضی نیست.
سبقت از یک اتومبیل در اتوبان، هزینه اش از هر چیزی گرانتر است، چون با قیمت جان، که غیر قابل محاسبه است، پرداخت میشود، ولی گاهی ما بدون توجه به هزینه اش آن را انجام می دهیم.
من اصراری به اینکه برنده شدن بهتر از جایزه هست ندارم، ولی دوست دارم این موضوع مورد توجه قرار بگیرد که در خیلی موضوعات، جایزه اهمیت چندانی نداشته و نفس برنده شدن است که اهمیت دارد.
این موضوع را می توان به موضوعات مختلف گسترش داد، حتی موضوعات سیاسی.
در حدی که من اطلاع دارم، جنگ ایران و عراق، سال ها طول کشید و هزینه اش بیش از چیزی بود که عاید کشور شد، ولی رهبران آن زمان تصمیم داشتند برنده باشند به هر هزینه ای.
انتخابات اخیر، کودتاچیان می خواستند به هر قیمت برنده باشند، به قیمت از دست دادن وجهه ی اجتماعیشان، به قیمت زیر پا گذاشتن ادعاهای دینیشان، به قیمت کم اعتبار کردن دین و اسلام در کشور، به قیمت کشته شدن ده ها نفر، به قیمت شکنجه صدها نفر، به قیمت کتک زدن هزاران نفر، و به قیمت نا امیدکردن میلیون ها نفر از خودشان.

نوشته‌های قدیمی‌تر »